تبليغاتX
گل‌های باغ فاطمی

يكي بود ، يكي نبود . ماري بود و سوسماري .

آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر توي بيابان مي گشتند شب هم كه مي شد توي يك سوراخ مي خزيدند .

نزديكي هاي آن ها موشي لانه داشت .

موشي با هوش كه هميشه مي ترسيد يك وقت خدا نكرده آن دو تا چشمانش به موش و بچه هايش بيفتد و كارشان زار شود .

موش مي دانست كه مارها از خوردن موش لذت مي برند .

در كنار آنها موجود خطرناك ديگري زندگي مي كرد كه دشمن مار و سوسمار به حساب مي آمد .

 خار پشتي كه دلش براي يك مار و سوسمار خوشمزه ، لك زده بود .

از قضاي روزگار يك روز خار پشت از جلوي لانه آنها عبور كرد

و صداي مار و سوسمار را شنيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط muslimkids در و ساعت |
 بقيه اين داستان زيبا را در ادامه مطلب بخوانيد

خضر1


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط muslimkids در و ساعت |
 كي از همه قويتره ؟

كي از همه قويتره؟

+ نوشته شده توسط muslimkids در و ساعت |

روزی حضرت نوح علیه السلام بر فراز کوهی رفت و با صدای بلند گفت: «لا اله الاّ الله، انا رسول الله».

«معبودی جز خدای یکتا نیست (بتها را نپرستید و آنها را شریک خدا قرار ندهید) من فرستاده ی خدا هستم».نوح

سران بت پرست، از دعوت حضرت نوح علیه السلام آن چنان عاصی و عصبانی شدند که به گرد آن پیرمرد نورانی و ملکوتی اجتماع نموده و به او ناسزا گفتند وسپس به او حمله کردند و آنقدر او را زدند که بیهوش بر زمین افتاد، ولی وقتی که به هوش آمد، فرمود:

خدا یکتا و بی همتاست، و همه ی پدیده ها را او آفریده است!.

روزی دیگر، آن قدر آن بزرگ مرد الهی را زدند که بیهوش گردید، ساعتها گذشت، ولی به هوش نیامد، او را در میان گلیمی نهادند و به خانه اش آوردند. پس از سه روز به هوش آمد و با دلی شکسته متوجه خدا شد  چنین گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط muslimkids در و ساعت |

يكى از ياران حضرت كاظم (ع)، به نام على فرزند ابوحمزه بطائنى حكايت مي‌كند كه:
روزى از روزها براي ديدار حضرت ابوالحسن، امام موسى كاظم (ع) حركت كردم . حضرت را در زمين كشاورزى، در حالتى ديدم كه مشغول كار و تلاش بود و عرق از بدن مباركش سرازير گشته بود.
بسيار تعجّب كردم و اظهار داشتم : «يابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم، مردم كجا هستند تا مشاهده كنند كه شما اين چنين در اين گرماى سوزان مشغول كار هستيد و تلاش مي‌نمائى؟
امام (ع) لب به سخن گشود و فرمود: اى على! آن‌هائى كه از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب كوشش و تلاش داشته اند و هر كدام به نوعى كار مى‌كرده‌اند.
عرض كردم : منظور شما چه كسانى هستند؟
حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، اميرالمؤمنين و ديگر پدرانم صلوات اللّه عليهم اجمعين مى باشند، كه با دست خود، كار و تلاش‍ مي‌كرده اند.
سپس امام موسى كاظم (ع) ضمن فرمايشات خود افزود:
و اين نوع كار و تلاشى را كه من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى كنى ، همه پيامبران الهى به آن اشتغال داشته‌اند و به وسيله آن تلاش و امرار معاش مي‌كرده‌اند.
و همچنين بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و كوشش ‍ مى‌باشند.

+ نوشته شده توسط muslimkids در و ساعت |

صیادى گنجشكى گرفت. گنجشک گفت: مرا چکار خواهى كرد؟ گفت : بكشم و بخورم. گفت: از خوردن من چیزى حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رها كنى سه سخن به تو می‌آموزم كه برای تو بهتر از خوردن من است. صیاد گفت: بگو. گنجشک گفت: یك سخن در دست تو بگویم، و یكى آنگاه كه مرا رها كنى و یكى آن وقت كه بر كوه نشینم.
گفت: اوّلی را بگو. گفت: هر چه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور. پس صیاد او را رها كرد و بر درخت نشست و گفت: محال را هرگز باور مكن. پرید بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت اگر مرا می‌كشتى اندر شكم من دو دانه مروارید بود هر یكى بیست مثقال، که توانگر مى‌شدى و هرگز درویشى به تو نمی‌رسید .
مرد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو. گنجشک گفت: تو آن دو سخن را فراموش كردى سومی را می‌خواهی چکار؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور و محال را باور مكن. بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آن وقت چگونه در شكم من دو مروارید چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته، غم خوردن چه فایده؟ گنجشک این سخن گفت و پرید .

+ نوشته شده توسط muslimkids در و ساعت |