يكي بود ، يكي نبود . ماري بود و سوسماري .
آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر توي بيابان مي گشتند شب هم كه مي شد توي يك سوراخ مي خزيدند .
نزديكي هاي آن ها موشي لانه داشت .
موشي با هوش كه هميشه مي ترسيد يك وقت خدا نكرده آن دو تا چشمانش به موش و بچه هايش بيفتد و كارشان زار شود .
موش مي دانست كه مارها از خوردن موش لذت مي برند .
در كنار آنها موجود خطرناك ديگري زندگي مي كرد كه دشمن مار و سوسمار به حساب مي آمد .
خار پشتي كه دلش براي يك مار و سوسمار خوشمزه ، لك زده بود .

از قضاي روزگار يك روز خار پشت از جلوي لانه آنها عبور كرد
و صداي مار و سوسمار را شنيد .
ادامه مطلب




