بسيار خوشحال شد و به فكر شكار آنها افتاد . با اين فكر به لانه آنها حمله كرد و مار بيچاره و سوسمار بخت برگشته دشمن ر ا بالاي سرشان ديدند و به سرعت به طرف صخره ها خزيدند . سوسمار كه تند تر از مار حركت مي كرد شكاف سنگي را پيدا كرد و خودش را توي آن چپاند . مار هم به آن شكاف سنگ رسيد و دوستش گفت : كمي جمع و جور شو تا من هم بيايم توي شكاف سنگ پنهان شوم . سوسمار گفت : شكاف سنگ باريك است و جايي براي تو نيست . مار گفت : چرا جا هست . اگر كمي خودت را جمع كني براي من هم جا هست عجله كن الان خار پشت مي آيد و مرا مي خورد . سوسمار گفت : پس زود باش فرار كن . اگر تو فرار كني دنبال تو مي آيد و من از شرش خلاص مي شوم . هر چه مار التماس كرد .
سوسمار گفت : هر كس بايد به فكر خودش باشد حرفهاي مار و سوسمار را موش هم مي شنيد موش كجا بود ؟ موش توي همان صخره لانه داشت . دلش براي مار سوخت و با خودش گفت : از جوانمردي به دور است كه به او كمك نكنم . با اين فكر مار را صدا كرد و گفت : هر چند تو دشمن موش هستي اما اگر قول بدهي كه با من و بچه هاي من كاري نداشته باشي تو را در لانه ام پنهان مي كنم . مار قول داد و به لانه موش خزيد ، خار پشت هرچه گشت مار و سوسمار را پيدا نكرد و برگشت . سوسمار از سوراخ بيرون آمد و مار را صدا كرد و گفت : بيا بيرون . خطر تمام شد يكي از موش ها را خودت بخور و يكي را بنداز پايين من بخورم . مار گفت : برو ديگر هيچ دوستي و رفاقتي ميان من و تو وجود ندارد . من مي خواهم با موش دوست باشم . سوسمار خنديد و گفت : ما هر دو خزنده ايم . موش بيگانه است .
مار گفت : تو بي وفايي . موش با وفا است . من هرگز به آنها آسيبي نخواهم رساند . دل موش آرام گرفت . از آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداري را مثال بزنند مي گويند ( بيگانه اگر وفا كند خويش من است ) .

